![]() |
![]() |
|
|
کاش یاد بگیرم که دیگر نباشم ...
ثانیه.. ثانیه های بی قراری... نه شوق وصلی تازه نه امید دیداری دیگر.... فرصت کوتاه است ، شاید لحظه ای دیگر رهسپار شوم اما هنوز دلم تنگ باشد ، کاش این دل پیش از خداحافظی آخر آرام می شد ، آری خداحافظی ، همیشه سخت است ، شاید دیگر نباشم که سلامی دیگر کنم ، اما شاید هم از پس آن ، سلامی گرمتر باشد ، آنقدر که دیگر به خداحافظی نرسد ، پس خداحافظ ... پی نوشت:اگر به سلامی دوباره برسم مینویسم وگرنه.. یا حق...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 21:56 توسط سپهر |
|
|
چشمان مهربانت نگران آسمان دل غم زده من است... این غمی که در چشمان تو موج میزند ,غم غرقه شدن من در غفلت است... اشک هایی که از دیدگان نازنین تو فرو می افتد کفاره گناهان من است... بی قرار مهربان من! فدای مهربانیت... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 22:37 توسط سپهر |
|
|
دلم گرفت ای همنفس ... پرم شکست تو این قفس تو این غبار تو این سکوت .... چه بی صدا نفس نفس!!! کیست که بداند در دلم چه می گذرد جز آن خدایی که تنهایم نگذاشت و نخواهد گذاشت... خدایا دلم گرفت...از دنیایی که با بی رحمی ، دلهای بی قرار را لگد مال میکند. خدایا دلم گرفت...از بنده های نامهربونت که فقط نام مسلمانی را یدک می کشند. خدایا دلم گرفت ... از انسان هایی که تمام زیباییشان در ظاهرشان خلاصه می شود. خدایا دلم گرفت...از او، که به نام مقدست قسم خورد و ...... !!! خدایا دلم گرفت ، دلم شکست... خدایا............. اینجا انگار با همه جای دنیا فرق میکنه.... اینجا قاضی به ادعای شاکی گوش نمیده...اینجا متهم خودش قضاوت میکنه...اینجا دنیاش قشنگ نیست. خدایا دلم گرفته از این دنیا... دنیایی که هر روز و هر ساعت و هر ثانیه اش فقط بیشتر تباهم میکنه! خدایا دنیای اینجا مثل مرداب میمونه...هر قدر دست و پا میزنم بیشتر فرو میرم و اون فقط لبخند میزنه. خدایا دیگه بسه... خدایا تمومش کن.... خدایا این قصه رو تموم کن...قصه ای که من نمیتونم پایانی رو براش رقم بزنم...خودت تمومش کن! خدایا تمومش کن.... پی نوشت: التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 23:31 توسط سپهر |
|
|
تو با لالایی های کودکی هایم امدی و در دلم خوش خانه کردی نام تو گوشه کنار زندگی مرا پر کرده است.. هرجا که نگاه میکنم جای پای لطف توست.... به خدا این بنده کوچک خدا ارزش اینهمه الطفات را دارد؟ آن هم از پیشگاه چون تو خوبی ... چه کنم؟ افسار گسیخته میتازم.. میدوم.. میروم .. میریزم و میزنم.. آشوب میکنم و بیداد... آنوقت تازه وقتی نفس زنان از پای میافتم بر میگردم و نگاه میکنم چه کرده ام وای از آن که هستم ... وای ازاین که باشم وای از آن وقت که نگاه تو به من مینگرد.. باز و روشن و درشت عزیز به خدا شرمسارم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:1 توسط سپهر |
|
|
از پشت این دیوار های آجری این ساختمانهای بلند که طلوع و غروب خورشید را پنهان میکنند از کنار کوچه باغها از لای همه دفترها و کتابها از همه جا عطر تو رامیشنوم... انگار تو آنجا گوشه ای ایستاده ای و مرا نگاه میکنی نسیم عطر تو را میپراکند ببین ... ببین چگونه دنیای من از عطر تو آکنده است مهربان نازنین...سلام... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 20:27 توسط سپهر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| سپهر |
|
| پیوندهای روزانه |
|
خبرنامه سپهر دانشکده صداوسیما معاونت آموزش صداوسیما صداوسیما آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
سپهر سپهر |
|
RSS
|